...اینجا همین ساعت

دلنوشته های حمید رضا دیوسالار

دل من همیشه برای تو پر پر بوده... عمری را در بغض گرفتن دستانت به سر کرده ام... آرام آرام به حرم دلم پا گذاشتی... ولی این را هم بدان که  عزم سفر کردی بی خداحافظی... چه ساده بی بهونه با بهونه رفتی... رفت که رفت... ولی باور کن هنوزم سوختن در عشق نافرجامت در خیالم مانده و غم نبودنت هم نتوانسته گوشه ای از حجم تنهاییم را پر کند... داغی که بر دلم گذاشتی آتشش هر روز شعله ور تر می شود... مهمتر از همه چی تنهایی که برایم به ارمغان گذاشتی که با هیچ مفردی جمع نمیشه... باید دست شست از عشق تو... دستای من دیگه به تو نمی رسند... به تو... این احساس دست و پا شکسته ارزانی خودم و دلم... پناهگاه دیگری شدی... به حسادت وادارم میکنی...ولی نه عزیز من حسود نیستم... نیستم به عشق پاکم قسم... در آرزوهایم اگر آن بالاها نیستی پایین پایین هم نیستی... دارم کم کم به بخت خود عادت میکنم... سرنوشتم همینه...این عذاب روزگاره باید به قسمت خود قانع باشیم... تو از همان اول مثلا بودی ولی  در آسمان من نبودی... دست بردار دیگر... بسه خانه تکانی این قلب خسته... این دل که با تو صادق بود تمیز نمیشه...  بی وفایی نبودنت لکه سیاهی است بر تار تار وجودم....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |

منم دانشجو شدم.نیشخند

 

الان خوشحالم 3 تا.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |

تقدیم به دوست خوبم بهنام عزیز:

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِآرام غمگین می کنم   

                                                                                      
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 - -