...اینجا همین ساعت

دلنوشته های حمید رضا دیوسالار

سلام. حاشیه نمیرم.

عرضم به حضورتون دیشب حدودا ساعت 9 یه دفعه مخم شروع کرد به کار کردن.( واسه خودمم عجیب بود) مغازه بیکار بودم زنگ زدم به مهکام(عین 12 سال مدرسه هم کلاس و هم میزی). گوشیرو برداشت یه دو سه تا فوش به هم دادیمو رفتم سر اصل موضوع:

_ داداش چه خبر ؟

_خبر خیر داش حمید . چطور شد به ما هم زنگ زدی.

 بی مقدمه گفتم: دادا کوه میریم؟

 _ الان؟

 _ همین الان؟

گفت نیم ساعت دیگه اونجام.

 اقا ما فک کردیم سر کاریم . گفتم روا نیس اینقد بی حوصله جمعه های عمرم تموم بشن.   کوه دم گوشمونه و ما یه ساله نرفتیم.تو همین فکرا بودم و افسوس از دست رفتن این جمعه که یهو  صدای یه 11-10 ارامش منطقه رو بهم زد.

مهکام با همون لهجه ی مازندرانی گفت: حال چیه؟( چطوری پسر )

منم  گفتم : موستو(...)

 گفت سوار شو بریم.

 _ کجا؟

 کوه دیگه.

زنگ زدم نادر(رفیق شفیق) گفتم هستی؟

 گفت 5 دقیقه دیگه سر کوچمون منتظرم. رفتیم دنبال نادر سوارش کردیمو اماده شدیم که بریم چشمم افتاد به رامین(بچه محلمون) گفتم کوه میای؟ انگار منتظر بود: اره دادا.

ساعت 10 راه افتادیم .حدود ده و نیم بودکه تو اون ظلمات جنگل یهو دیدم ماشین ایستاد گفتم چی شد؟

مهکام:  امروز از صبح روشن بود . جوش اورده.

 من : من میترسم. اینجا ماشین پیدا نمیشه . ما امشب باید همینجا بمونیم بدبخت شدیم.

 نادر: چی میگی بچه. بگیر بشین . بالاخره یکی پیدا میشه کمکمون کنه.

اقا تا ساعت 11 و نیم منتظر بودیمو تو این فاصله چند تا بی معرفت برامون بوق زدن و مسخرمون کردن.

با بدبختی جلوی یه پاترول رو گرفتم . ساعت 12 ماشین درست شد. تا برسیم 1 و نیم شد.

 رسیدیم خونه جنگلی .  خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت. تو اون جای تاریک و در حالیکه همسایه ها هیچکدوم نبودن یه دار تش(اتیش حداقل یه متری)  بر پا کردیمو داد و بیداد وسط جنگل .تا صبح بخور و مسخره کن و بخند. شاید تو اون منطقه 10 _12 خانوار ساکن بودن . که دیشب 2 یا 3 خانواده اونجا بودن.  ساعت 4 خوابیدیم.سرتونو درد نیارم.... امروز ساعت 8 راه افتادیم و 12 رسیدیم خونه. تو راه چند تا عکس هم انداختیم.

یکیشو میذارم.

راستی اگه گفتین کدوم منم؟

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |

سلام. چطورین ؟ خوبین؟ اره؟ این که خیلی بدِ. اینکه خوب باشین خوب نیس .... بگذریم.

دیروز  کامپیوترم خراب شده بود داشتم میبردم بدم واسه تعمیر.کیسو گذاشتم مغازه که غروب موقع برگشتن برم تحویل بدم که ردیفش کنن.

کاری به این ندارم که دیروزم  مث همه ی عمرم تکراری و بی هدف گذشت.

 غروب از مغازه راه افتادم  داشتم میرسیدم حدود 200 متر مونده به محل مورد نظر، جلوی  یه الکتریکی یهو دیدم یه پیرمرد با صدای بلند یه عطسه کرد.

یه نگاهی بهش انداختم و  طوری که اون با یکمی دقت متوجه بشه گفتم:  یا صاحب صبر.به خودم گفتم حمید  امروز کارت لنگ میمونه، نرو.

چند قدم برگشتم و راهمو کج کردم که برم خونه.

 یهو دیدم پیرمرده داره صدام میکنه : اقا .. اقا پسر .. پهلوون...

 با همون صدای بم و مردونم گفتم : جونم حاجی؟

 گفت حاجی باباته . بیا اینجا.

 خواستم حالشو بگیرم گفتم پیرمرده و خانواده همراشه . به رسم ادب رفتم جلو. .. جونم؟

پیرمرد: داشتی کجا میرفتی ؟ چرا برگشتی؟

 گفتم بیخیال . با اجازه. برگشتم برم که یه دفعه گفت بیا کارت دارم.

 گفت چرا برگشتی؟

_ چون عطسه کردی..

_  با حالت تمسخر گفت  ببینم بچه چند کلاس سواد داری؟

 _ دانشجو هستم

 _ دانشجویی؟ به خدا اعتقاد داری؟

_ کوچیکشم همه جوره . چطور مگه؟

_ چرا به این خرافات اعتقاد داری؟

نمیدونستم چی بگم .

گفتم از کوچیکی بهمون همینجوری یاد دادن دیگه تو خونمونه تو جونمونه . ولم کن.

 نذاشت برم . کلی نصیحتم کرد. گفت زن نگیر . گفت درس بخون. گفت قدر مادرتو بدون . گفت ازم ناراحت نشو.

 

 یه برنامه غذایی داد بهم که لاغر بشم.شمارشو داد بهم

 اسمشو پای شمارش نوشت : کلافچی....

 به خودم اومدم . همون کلافچی  معروف. قدیمیترین  کوهنورد  تهران.

گیج و منگ ازش خداحافظی کردم. هنوزم تو شکّم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 - -