...اینجا همین ساعت

دلنوشته های حمید رضا دیوسالار

سلام.امروز تولدمهناراحت.کاش  میشد یه تایم اوت گرفت و یه چند سالی از دنیا رفت و بعدا برگشتوقت تمام.اخه هر چی از سن ادم میگذره گناهش بیشتر میشه.

کاش میشد با خدا زد و بند کرد تا گناهامو نادیده بگیره.کاش میشد یه اشنا پیشش داشت و با پارتی بازی لااقل یه روز رو تو کتاب خدا‌‌،پاک بود.

یادم اومد... یه اشنا دارم.ولی روم نمیشه پیشش برم.نمیتونم بهش بگم بیا واسطه اشتی منو خدا  باش. اینقدر بهش بدی کردم که روی حرف زدن باهاشو ندارم.

ولی میدونم اینقدر مهربونه که تو نمازاش دعام میکنه. برای همینه که میگن: رفیق بی کلک مادر. نوکرتم مادرفرشته

خدا جون خودم بهت میگم: اگه قراره سال بعد روز تولدم تو همین وضعیت باشم بهتره که دیگه اون روزو نبینم. اینجاس که ادم یاد محمد علیزاده تو ماه عسل میافته:

 

تو از کنار قلب من ساده گذر کن

خدا باهام بهم زده ازم حذر کن

دست منو گرفته بود ازش گذشتم

جاده به انتها رسید من برنگشتم

میخام خدا خدا کنم تو جای من شو

   صدای من نمیرسه, صدای من شو...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 - -