...اینجا همین ساعت

دلنوشته های حمید رضا دیوسالار

سلام.خوبی؟خوبم.اومدم تا شکرت کنم.از تموم خوبیهایی که بهم کردی و حواسم نبود.تموم راه هایی که جلو روم گذاشتیو  من چشمامو بستم تا نبینمشون.

شکرت کنم بابت تموم وقتایی که هوامو داشتیو و من فکر میکردم باهام بهم زدی،فکر میکردم از لیستت خط خوردم...

تموم وقتایی که  حواست به من بود و برام معجزه کردی و من همشو به پای شانس گذاشتم.شکرت که نذاشتی برم قاطی باقالیا.نذاشتی به اون لجنی که داشتم میرفتم کشیده شم.بوی بدی که به دماغم میرسیدو من باهاش حال میکردم و به خودم میگفتم بوی گل سرخه.

کی فکرشو میکرد؟بعد از 6 سال سختی دوباره زندگیمون به حالت عادی برگرده.6 سالی که هر جوری میخام از یاد ببرمش نمیشه.میخام قبول کنم که همچی روبراهه اما باورم نمیشه.مریضی مامان الان داره کم کم مراحل اخرشو سپری میکنه.داره حالش خوب خوب میشه.

اما یه گله دارم.میدونی میخام چی بگم..چرا گذاشتی این همه سختیو تنهایی به دوش بکشم؟ حتما میخای بگی بابات هم بود... درسته بابام هم بود اما واسه یه پسر سیزده چهارده ساله خیلی سخته.من که چیزی از اونوقتا یادم نمیاد جز گریه برای مادرم. بگذریم....مهم الانه که فهمیدم خیلی باحالی...در هر صورت شکرت.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 - -