...اینجا همین ساعت

دلنوشته های حمید رضا دیوسالار

سلام. چطورین ؟ خوبین؟ اره؟ این که خیلی بدِ. اینکه خوب باشین خوب نیس .... بگذریم.

دیروز  کامپیوترم خراب شده بود داشتم میبردم بدم واسه تعمیر.کیسو گذاشتم مغازه که غروب موقع برگشتن برم تحویل بدم که ردیفش کنن.

کاری به این ندارم که دیروزم  مث همه ی عمرم تکراری و بی هدف گذشت.

 غروب از مغازه راه افتادم  داشتم میرسیدم حدود 200 متر مونده به محل مورد نظر، جلوی  یه الکتریکی یهو دیدم یه پیرمرد با صدای بلند یه عطسه کرد.

یه نگاهی بهش انداختم و  طوری که اون با یکمی دقت متوجه بشه گفتم:  یا صاحب صبر.به خودم گفتم حمید  امروز کارت لنگ میمونه، نرو.

چند قدم برگشتم و راهمو کج کردم که برم خونه.

 یهو دیدم پیرمرده داره صدام میکنه : اقا .. اقا پسر .. پهلوون...

 با همون صدای بم و مردونم گفتم : جونم حاجی؟

 گفت حاجی باباته . بیا اینجا.

 خواستم حالشو بگیرم گفتم پیرمرده و خانواده همراشه . به رسم ادب رفتم جلو. .. جونم؟

پیرمرد: داشتی کجا میرفتی ؟ چرا برگشتی؟

 گفتم بیخیال . با اجازه. برگشتم برم که یه دفعه گفت بیا کارت دارم.

 گفت چرا برگشتی؟

_ چون عطسه کردی..

_  با حالت تمسخر گفت  ببینم بچه چند کلاس سواد داری؟

 _ دانشجو هستم

 _ دانشجویی؟ به خدا اعتقاد داری؟

_ کوچیکشم همه جوره . چطور مگه؟

_ چرا به این خرافات اعتقاد داری؟

نمیدونستم چی بگم .

گفتم از کوچیکی بهمون همینجوری یاد دادن دیگه تو خونمونه تو جونمونه . ولم کن.

 نذاشت برم . کلی نصیحتم کرد. گفت زن نگیر . گفت درس بخون. گفت قدر مادرتو بدون . گفت ازم ناراحت نشو.

 

 یه برنامه غذایی داد بهم که لاغر بشم.شمارشو داد بهم

 اسمشو پای شمارش نوشت : کلافچی....

 به خودم اومدم . همون کلافچی  معروف. قدیمیترین  کوهنورد  تهران.

گیج و منگ ازش خداحافظی کردم. هنوزم تو شکّم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 - -